تبليغاتX
واژه های معلق

ـ می دونی الان دلم چی می خواد ؟

ـ دلم هیچی نمی خواد !

ـ می شینی کنارم ؟

ـ من از خودم خالی ام !

ـ دیشب حلوا پخته بود ٬ با یه قابلمه شله زرد

ـ انقدر نخورد که سیر شد . از همه چی

ـ بخند ٬ بخند ٬ بخند ٬ بخند ٬ حالا بخند ....

ـ آب زیپو !

 

ای اشک که سال ها دایه ای بودی برایم

                                                          امشب کجایی ؟


+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 9:47 بعد از ظهر توسط فائزه

پایم را که از ماشین گذاشتم بیرون ، بوی نمناک ماهی خورد به دماغم . خیابان خیس بود ونیمه تاریک . اذان را تازه گفته بودند .از صبح سر اینکه بیایم یا نه مردد مانده بودم . گفته بودم از اینجا متنفرم ، هرجایی غیر از اینجا ولی همین یک ساعت پیش نظرم عوض شد و بی برو برگشتی آمدم . رفتم سمت دیگر خیابان . دو پیرمرد تو ایستگاه اتوبوس نشسته بودند . سرراست ترین مسیر را ازشان پرسیدم و قدری بالاتر منتظر ماندم برای تاکسی . باید می آمدم البته . زنده کردن حتی یک لحظه آن خواب هم خودش خواب دیگری بود برایم .

ماشین که خیابان را دور می زد ، سرم را بالا آوردم و نگاه کردم به اسکله . نور چراغ ها افتاده بود رو سطح آرام آب و خبری از هیچ دریای وحشی نبود انگار ! چند نفر داشتند روی پل قدم می زدند. خواستم به راننده بگویم همانجا نگه دارد ، که پیاده بشوم و بروم روی پل و از همان جا با دست های گشوده از هم  بدوم به سمت آب آرامی که زیر پایم بود . مثل همان لحظه خودم را رها کنم و بدون کوچکترین تردیدی…

به بلوار که رسید پیاده شدم . تا ساحل راه زیادی نبود . قدم زنان رفتم سمت موج شکن . بوی باقالی داغ و تنباکو قاطی شده بود با نم هوا . جلوی در هر چایخانه ای هم پیرمردی یا پسر کم سن و سالی ایستاده بود و دعوتت می کرد داخل . سرگیجه ام بیشتر شده بود انگار . همین شب قبلش بود که رفته بودم پارک ، قسمت دستگاه های ورزشی و بی که بخواهم درست با دستگاه ها کار کنم ، شروع کرده بودم هر کدامشان را تکان دادن . دو چرخ بود رو به روی هم که باید دو دستت را می گذاشتی رو دسته هاش و سعی می کردی سیصد و شصت درجه خلاف هم بچرخانی اش ، که نمی شد البته. من هم رفته بودم رو به همان چرخ ایستاده بودم و هی چرخ خوردنش را نگاه کرده بودم . پارک خلوت بود . گه گداری زنی ، دختر جوانی می آمد و چند دقیقه ای می چرخاندش و بعد می رفت سراغ دستگاه های دیگر . آن موقع هم مثل حالا سرم درد می کرد . اصلا دوست داشتم آن سر گیجه لعنتی را . همین بود که رفته بودم سراغ آن چرخ ها . دو دستم را گذاشته بودم رو دو دسته اش ، قدری برده بودمش عقب و محکم رهایش کرده بودم . چرخ ها تو هوا می چرخید و سایه اش روی زمین . برگشته بودم و نشسته بودم رو نیمکت روبه روش و چرخ خوردن چرخ ها را نگاه کرده بودم با صدای خرده آهنی که می پیچید میان میله هاش. همان جا بود که باز تصاویر خواب چند شب قبلش آمده بود سراغم . موج ها به هم می پیچید و کف اش به ساحل که می رسید چرخ می خورد میان تکه سنگ های کوچک . صدایش اما صدای دیگری بود . نه ، اصلا هیچ صدایی نداشت . ساکن نبود اما سراسرش سکوت بود و خاکستری شاید .

کم کم می شد صدایش را شنید که می خورد به سنگ ها و دوباره موج بر می داشت . باید همین امشب تمام می شد . این سرگیجه لعنتی و تصاویر درهم و بر هم آن خواب ، برای همین چند روزم کافی بود . در دریا بودم هنوز و میان آن همه آب می دویدم ، با دستان گشوده از هم و چشمان بسته و نفس های عمیق . باید همین امشب تمامش می کردم و خواب دیگری شاید برای چند روز دیگرم . 

راهم را کج کردم و از بریدگی آمدم به مسیر اصلی . جایی نزدیک اسکله چند دستگاه ورزشی گذاشته بودند و از همان دور می شد میله های زرد و نارنجی اشان را تشخیص داد . نزدیک تر که شدم از همان اولی گشتم دنبال دو چرخ رو به روی هم . نبود . همه اش خلاصه شده بود تو شش هفت دستگاه شبیه هم که کسی کاری به کارشان نداشت . یکی شان را تکان دادم بلکه صدای خرده های آهنی که تویش بالا و پایین می رود بخورد به گوشم . فقط صدای دریا بود و خنده آدم هایی که دور و اطرفم می رفتند و می آمدند . رهایشان کردم به امان خدا . گفتم به خودم که تندتر می روم و تا نرسیدم دیگر سرم را بالا نمی گیرم . فقط کاش قدری این کوله پشتی سبک تر بود !

پله ها را آمدم پایین . قدری کنار ساحل قدم زدم و خیره شدم به سیاهی روبه رو . گفته بودم دوست دارم آن قدر این سرگیجه ها طولانی شود که وقتی راه می روم دیگر هیچ زمینی را زیر پایم احساس نکنم یا حتی خود پاها را و صدای راه رفتن اشان را . که انگار میان زمین و آسمان معلق مانده باشی و چشمانت جز خالی رو به روت چیزی نبیند . درست مثل همان وقتی که پایت را بگذاری تو آب سرد قلعه رودخان و چند دقیقه بعدش دیگر احساسش نکنی . و چقدر دوست داری این کرختی را که آرام آرام از انگشتان پایت بالا برود و برسد به چشم ها و گوش ها و همه چیزهایی که تویش هست و نیست . یا مثل دستان سرد من و جیب کاپشنی که هیچ گرمش نمی کند حالا ! همین بود شاید که من دوست داشتم خفگی میان آن همه آب را و به هم پیچیدن موج هایش را که خلاصه اش شده بود چند تصویر کوتاه و صدای خرده آهنی که می چرخید با چرخ های دستگاه .

برگشتم و رفتم رو لبه سنگی پایین موج شکن ایستادم . ردش را که می گرفتی مستقیم می خورد به دریا و همان مسیری که من دستانم را باز کرده بودم و می دویدم به سمتش . نه . فرار از هیچ بادی نبود یا حتی تمام پاییزها که اسمش را فرار اگر بگذاری ، لختی و سرمای حالا را شانه های سنگینم نمی توانست تحمل کند . یا بلند شدن و از همان اول دویدن مثل ماهی فراری که بویش همه هوا را پر کرده . آن موقع هم مثل حالا فقط کمی سردم بود و سرگیجه آمده بودم سراغم یا شاید مثل آن شب چشمانم خیره مانده بود به چرخ و سایه اش که می چرخید روی زمین و صدایی که از دریا می پیچید میان میله هایش.

کوله ام را گذاشتم گوشه ای . کاپشن را در آوردم و انداختم رویش . چشم ها را بستم و از همان کنار شروع کردم به راه رفتن . می دانستم چند نفری از آن بالا دارند نگاهم می کنند . حتما با خودشان فکر می کردند این بابا دیوانه شده یا تصمیم گرفته خودش را امشب خلاص کند . شروع کردم به حرف زدن با خودم . راه می رفتم و صحنه های جسته گریخته ای را که توی ذهنم مانده بود کلمه می کردم. خودم را می دیدم که آهسته و آرام به سمت دریا قدم می زدم ، یا چیزی بود که بی اراده به طرفش کشیده می شدم . از کجا بود نمی دانم که قدم ها تندتر شد و دویدم به سمتش . مثل این که کسی فریاد زده باشد " دیر شده " یا شاید من دنبال چیزی می گشتم در زمانی که نمی گذشت. دست ها هم شاید از همان جا باز شده بود و مانده بود که انگار بخواهد هوا را بغل بگیرد . به فاصله یک قدم شاید . بی هیچ تردیدی . آمدم جلوتر . یکدفعه ساحل زیر پایم خالی شد و پرت شدم میان آن همه آب...

موج بلندی خورد به لبه سنگ ها و پاشید به صورتم . چشم ها را باز کردم . برگشتم و عقب را نگاه کردم . خیلی دور شده بودم . نور تندی از بالا می افتاد رو سطح آب و قرمزش می کرد . رنگ خون انگار ! قدری همانجا ایستادم و پیچ خوردن موج ها را نگاه کردم . چیزی وسوسه ات می کرد قدمی جلوتر بروی و پایت را بگذاری تو آب سرد و بگذاری لختی اش تمام بدنت را بگیرد . بوی ماهی مرده را حالا بهتر می شد استشمام کرد . رویم را برگرداندم و در مسیر حرکت موج ها راه رفته را برگشتم . کوله و کاپشن را برداشتم و آمدم کنار ساحل . نشستم رو ماسه های خیس و خیره ماندم به جایی وسط  دریا . با خودم گفتم دیگر تمام است . همین جا آن قدر منتظر می مانم تا زنک از کنار دستگاه برود کنار . آن وقت بلند می شوم و می ایستم روبه روش و دو دستم را می گذارم رو دو دسته اش . قدری برش می گردانم عقب و بعد محکم رهایش می کنم . چرخ ها که ایستاد و صدای براده های آهنش که تمام شد، راهم را می کشم و می روم . این بار دیگر بار آخر بود !

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/08/11ساعت 2:3 بعد از ظهر توسط فائزه |

 

...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/29ساعت 4:24 بعد از ظهر توسط فائزه |

به سعیده و ویدا که با کیلومترها فاصله هم چنان کنارم هستند

دستی که به سرشانه ات می خورد و آغوشی که باز می شود برای تمام دلتنگی ها ، یا وقتی این دو را نیابی و فقط صدایی باشد برایت از پشت تلفن ، خلاصه اش می شود چند تصویر جسته گریخته که همیشه رنگ اولین بار به خود می گیرد ؛ اولین تصاویری که وقت گرفته شدن ، خبر از هیچ رفاقتی برای امروزت نمی دهد اما زمان که می گذرد و دور می زنی تک تک آن تصاویر را ، بوی رفاقت از ریز و درشت و سیاه و سفیدش ، خوب می خورد به دماغت .

پنج شنبه اردیبهشتی است از سال اول دبیرستان . آخر کلاس معاون می آید و چند دقیقه ای صحبت می کند . در کلاس باز است و من که نشسته ام انتهای ردیف وسط ، دو دختری را می بینم که ایستاده اند کنار دیوار و نگاهشان می چرخد داخل کلاس . در که بسته می شود دبیر دو دانش آموز جدید را معرفی می کند و آنها بی هیچ حرفی می نشینند روی اولین نیمکت ردیف کنار دیوار . باید چند ماهی بگذرد و روزها برسند به مهر ماه و باز شروع درس و مدرسه تا آن دانش آموز جدید بنشیند کنار من و بشود رفیق روزهای پر از تنهایی ام .

رد خاطراتش حالا می رسد به سال آخر دبیرستان و درختان گوشه حیاط . نشسته ایم لب باغچه و دست ها همه گره شده پشت سر هم . وسط نشسته است ، بین من و آن دانش آموز جدید دیگر . یکی ایستاده مقابلمان ، می خندد و می گوید " بگویید سیب... " . عکس ها را که روز بعد می آورد اول از همه می رویم سراغ همان یکی . نشسته بین ما دو نفر ، انگشتش را گذاشته گوشه ای از مقنعه مان که سبز شده و با لب هایی که می گوید " هلو " به دوربین می خندد .

کاش آن آلبوم عکس هیچ وقت گم نمی شد .

بر می زنم عکس های به هم ریخته ی جلو رویم را :

دختری قلم مویی دستش گرفته و قوطی رنگی پیش پاش و منتظر که رنگ بپاشد به ماکت جلو رویش . ایستاده ام کنارش ، بی که حرفی زده باشیم یا چیزی بدانیم درباره ی هم . فقط قرمز و آبی رنگی که پر می کند سفیدی یونولیت روبه رومان را .

غریبه بود آن روز و روزهای بعدش رسید به صبح بارانی جایی همین حوالی و چند دقیقه تاخیری که حالا، مرتب تکرار می شود : از پله ها می آیم پایین و در را باز می کنم . چتر می خواهد این باران . بر می گردم . وقتی رسیدم تکیه داده بود به ستون های عمارت کلاه فرنگی و دستهاش را کرده بود تو جیب پالتوش . قطره قطره باران مانده بود به سیاهی موهایش . دستم را تا آخر بالاگرفتم که بیاید زیر چتر . کشید کنار . نم نم باران را بیشتر دوست داشت . بی که بدانیم کجا باید برویم ، با خلوت و خیس پارک شروع کردیم به قدم زدن . حرف هایی بود از جنس آدم ها برای دل خودمان و حرف هایی از جنس کاغذ که صندلی می طلبید و سقف بی بارانی . کافه و کافه چی هنوز از رخوت اول صبح در نیامده بودند . طی به دست طبقه بالا را نشانمان داد و خود رفت سمت بار . بشقاب کیک را که گذاشت روی میز ، دستش لرزید و لیوان آبمیوه برگشت روی کاغذ و لباس دختری که هنوز آشنا نبود برای من .

میان خاطراتم برای آن روز عکسی قاب گرفته ام به طعم و رنگ همان آبمیوه و بوی تمام گل فروشی های خیابان به وقت خداحافظی :

برمی گردد ، دستش را می گذارد تو جیبش و آرام و آرام دور می شود . و من گوشه ی دیگر این تصویر ، ایستاده همان جا ، چترم را می بندم و نم نم باران را نفس می کشم برای این روزها که بوی دلتنگی می دهند فقط....

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/07/19ساعت 3:24 بعد از ظهر توسط فائزه |

 

 

 هوا کامل روشن نشده . موبایل را از بالای سرم برمی دارم. پنج و چهل دقیقه . چک می کنم .چندتا اس ام اس و میس کال . گوشی بدون باطری را خاموش می کنم و پرتش می کنم سر جای قبلی اش. می نشینم روی تخت . دوچرخه مال خودم نبود ، اما درست اندازه ی من . رکاب نداشت . به جایش صفحه گردی بود که پایم را گذاشته بودم آنجا . چند بار بالا و پایین کوچه را دور زدم  و دست آخر از محله دیگری سر در آوردم . آَشنا نبود اما پر از آدم های آشنا . بلند می شوم . پتوی مسافرتی را می اندازم رو شانه هام . پنجره را باز می کنم . باد اول صبح باید بخورد تو صورتم تا بیدار شوم . دستم را از پنجره می برم بیرون و هوا را می گیرم بین انگشتام . چراغ های کوچه ، نمی دانم از کی ، اما خاموش است . خم می شوم رو لبه گچی پنجره . پیرمردی با سر تراشیده و ریش بلند  رد می شود . زیر لب چیزی می گوید با خودش . نگاه می کنم به آن سر کوچه . مردی است سی و دو سه ساله . تابلوی روزنامه پیچی گرفته زیر بغلش و سلانه سلانه می آید . می رسد زیر پنجره . بوی ملایم سیگار می خورد به دماغم . دوچرخه ام  را جایی زیر همان پنجره پارک می کنم . برمی گردم . می افتم روی تخت . آن قدر صبر می کنم تا هوا روشن شود . پتو را می کشم روی سرم . دوست دارم بر گردم به همان کوچه ناآشنا و  تا خود ظهر آنجا بمانم .

دنبال رکاب دوچرخه ام می گردم حالا....

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 2:10 بعد از ظهر توسط فائزه |

 

ای 

        ع

                 ر

                         ش

                                          کبریایی چیه پس تو  سرت ؟

                                  کی با ما راه میایی ؟ جون مادرت !

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/06/29ساعت 2:39 بعد از ظهر توسط فائزه

مادرم باید دستش را برده باشد سمت حوض و گل های یاس افتاده روی آب را برداشته باشد و گذاشته باشدشان تو سجاده ی سفیدش که هر وقت سرش را گذاشت روی مهر خدا را خوش بو تر احساس کند . پدرم آن لحظه شاید نشسته بوده لب باغچه ی کنار حوض و درختچه بادامی می کاشته پهلوی درخت یاس و شاید شکوفه های روی آب هم کار خودش باشد  . همان جا بوده شاید احساس کرده مادرم را همیشه دوست داشته و تنش را انگار قسمتی از وجود خودش می دانسته. شاید سال های سال کنار هم عاشقانه زندگی کرده بودند و شاید هم سالها زندگی را عاشقانه کرده بودند...

من اما  تنها زمانی این ها را خواهم فهمید که پدرم مدتها تنگ قبرستان خوابیده باشد و جایی هم کنار خودش برای مادرم باز کرده باشد . سنگ قبرشان احتمالا سفید است و دورتادورش پراز دار و درخت حجاری شده . یقین دارم مادرم از دل خاک هم عطر گلش را می فهمد و هم صدای آواز بلبل رو شاخه هایش را . من هم حتما هر پنج شنبه غروب می آیم بالای سرشان  ٬ خیره می شوم به نوشته های روی سنگ و حساب می کنم آیا تاریخ تولد و وفاتشان با تعداد سالهایی که زندگی کردند یکی می شود یا نه . شاید به جای گل روزنامه صبح را برایشان ببرم که کنار عشق بازی رندانه اشان از دنیا هم بی خبر نمانند .

دیشب خواب مادرم را دیدم . قابله هنوز بالای سرش ایستاده بود . باید زود تر از این خبرش می کردم ، این را خودش گفت . پدر خوشحال بود از اینکه بعد از مرگش صاحب فرزندی شده. می گفت امروز و فرداست که شناسنامه کودکش را بگیرد...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/26ساعت 1:53 قبل از ظهر توسط فائزه |

 پیرزن کلید را که زد هوای اتاق هنوز روشن بود . مهتابی برقی زد ، برای چند لحظه دوباره خاموش شد و بعد با صدای زنگ مانندی روشن ماند . نور ثابتش افتاد به چشم پیرمرد. چند بار پلک هاش را به هم زد و باز خیره ماند به صفحه تلوزیون . مستندی پخش می شد درباره مصرباستان و مومیایی فراعنه ؛ سر و گردن جسد سیاهی را نشان می داد که با حرکات آرام دوربین می رسید به انگشتان پا . احساس کرد حشره ای روی پاش حرکت می کند . دستش را کشید به مچ اش و چند ثانیه ای خاراند . هنوز به تلوزیون نگاه می کرد اما آخرین تصویری که جلو چشم اش مانده بود ، سیاهی جسد بود . دستانش را گذاشت لبه پشتی ، پاهاش هنوز روی زمین بود که بالا تنه اش را کشید بالا ، سرو گردن را رو به پایین و کمر را رو به بالا گرفت و زانوهای خمیده اش را صاف کرد. عصایش را ایستاده کنار دیوار برداشت و با قدم های کوتاه و بی وقفه راه افتاد . نگاهی به پیرزن انداخت که سرش را کرده بود داخل کمد و بالا و پایینش را زیر و رو می کرد .

 دو فرش زمینه گلی را رد کرد و یکراست رفت سمت طاقچه ی کنج اتاق . دیوارش آیینه ای بود موج دار با جای انگشتی اینجا و آنجایش ، دو شمعدانی بزرگ قرمز چپ و راستش و ساعت صفحه گرد زنگ داری میان آنها . برداشتش و با همان قدم های کوتاه و چابک رفت طرف آشپزخانه . چاقوی کوچکی در دست برگشت سرجایش . پیرزن حالا نشسته بود روی زمین و پلاستیک چروک شده ای به دست گرفته بود . پیراهن بلند و گشادی به تن داشت ، نارنجی با گل های زرد و کرم و موهای از وسط فرق شده اش را یک گیس بافته بود پشت سرش . سیاه بود هنوز و از خیسی شاید یا نور مهتابی برق می زد . ساعت از همان زنگ دار های قدیمی بود که مرغی و چند جوجه با هر ثانیه اش نوک می زند به زمین و برای شکرانه سر بلند می کردند . ولی حالا خبر از هیچ دانه ای نبود آن تو . پیرمرد ساعت را گذاشت کف یک دستش و با دستی دیگر در جهت مخالف چرخاند . دو صفحه گرد از هم جدا شد . سرآستینش را کشید پشت شیشه و چند بار فوتش کرد .خم شده روی دایره دیگر با چاقو افتاده بود به جانش ! پیچ هاش آن قدر که باز و بسته شده بود دیگر سطح کاملا صافی داشت . چاقو را چند باز گذاشت زمین و دوباره امتحان کرد . پیرزن حالا پیراهنش را داده بود بالا و چین های ریز شلوارک اش را می داد بالای زانوهاش . قوطی پمادی دستش گرفته بود و می کشید به پاهای سفید گوشتی اش . چند بار هم با کف دست ها محکم خواباند دو طرف ساق پاش .

پیرمرد طرف شیشه دار ساعت را گرفت جلو صورتش و از آن تو نگاه کرد به ساعت دیواری بالای تلوزیون . هر سه عقربه اش می چرخید . سرش را پایین تر گرفت . تلوزیون هنوز روشن بود . پیرزن منتظر انگار نگاهش می کرد . با سر عصا چاقو را هل داد برای پیرزن ، برداشتش و نصفه خالی بسته قرصی را جدا کرد .

زمان می گذشت با جسد سیاهی جلوی چشم هاش و خش خش  پلاستیک دارویی که حالا پیرزن داشت گره اش می زد !

+ نوشته شده در جمعه 1388/06/20ساعت 4:15 بعد از ظهر توسط فائزه |