کلاید: حالا اومدی اینجا دنیا رو چپه کنی؟
بانی: چپه میشه؟
کلاید: یه نصیحت بهت می کنم، اگه گوش کنی، آره، می شه. گوش می کنی؟...خب، اولین مردی رو که دیدی خرکش کن ببرش کلیسا. بذار فکر کنه اولین و آخرین و مهم ترین مرد زندگیت، خودشه. بعدش فرت و فرت براش بچه پس بنداز. بذار مثه خر بیفته تو هچل. بذار باقی عمرش چهارمیخ باشه. بذار بچه هات دکتر و مهندس و رئیس جمهور بشن. یه کاری کن مردت زودتر از خودت بمیره. بچه ها رو بفرست برن دورترین جایی که می شه برن. بعد یه روز درهای خونه تو ببند و با یه هفت تیر شلیک کن به کله خودت. بذار همه شوکه بشن. بذار از خودشون بپرسن: این یکی دیگه چه دردش بود؟ بذار گه گیجه بگیرن از کارت. بذار به خودشون بگن چه دنیای الکی ایه. بذار وقتی پای میز صبحونه نشستن یه دفه فکر کنن که چی؟ که عاقبتش بشیم مث بانی؟...فقط این جوریه که می تونی دنیا رو عوض کنی. فقط وقتی که گند بزنی به ایمان آدما.
آسمان روزهای برفی/ محمد چرم شیر
احساس آدمی را داشتم که تازه بوی مرگ را شنیده... از پشت تلفن بهش خبر دادند و حالا دارد خودش را سریع می رساند بالای سر جنازه... تلفن را که قطع می کند مدتی تو بهت و ناباوری می ماند بعد چند قطره ای اشک می ریزد و سریع آماده می شود... از وسط بلوار دست دراز کردم برای ماشینی که داشت به سرعت رد می شد... وقتی سوار شدم گفتم آقا لطفا سریعتر بروید... چشم هام می سوخت و سرم داشت گیج می رفت. همه نشسته بودند دور تا دور خانه و کسی گریه نمی کرد. زن ها گیره هاشان را از موهاشان باز کرده بودند و بسته بودند به تنه درخت... عمو هر وقت می آمد داخل حیاط نگاهش می افتاد به همان درخت و می گفت اینکه خشکیده.چرا قطعش نمی کنید؟ دنبال صدای بابا می گشتم که جوابی بدهد... حرفی نیامد... نبود اصلا...بعد فهمیدم مجلس ختم پدرم است...انگار از سال ها قبل مرده و من با نبودنش خو گرفته ام... یتیم شدن امر بدیهی به نظر می رسید آن موقع...
به راننده گفتم از رودخانه برود که زودتر برسم... بعد چشمم افتاد به شال تک رنگ سیاهی که سرم بود و ریشه هاش افتاده بود روی پاهام... شلوغ تر از همیشه بود... مثل آخر تابستان های هر سال پر بود از مسافر و ترافیک تمام شدنی نبود... فکرش را کرده بودم اما موقعیت این بار طوری بود که باید سریع تصمیم می گرفتم. طول کشید تا از رودخانه آمدیم بیرون... از پله های حیاط، آمدم بالا... دنبال مادرم گشتم... دور تا دور خانه را رفتم و آمدم... پیدایش نبود... فرقی نمی کرد کدامشان باشد...هم می توانست پدر مرده باشد هم مادر؛ ولی نه هر دو... به یقین یکی هنوز زنده بود... گیره های مو را از تنه درخت برداشته بودم.از چه زمانی اش را نمی دانم اما مدت ها بود تو دست هام بودند... ایستاده بودم بین جمعیت... حوالی ساعت پنج صبح... بدو رفتم روی پشت بام.... از آن بالا نگاه کردم داخل حیاط... پر شده بود با زن و مردهایی که در مجلس عزای پدر یا مادرم می باید از نزدیکانم باشند اما هیچ کدامشان را نمی شناختم.
راننده هی حرف می زد اما نه با خودش... گفت اگر از پل بیاییم بالا و برسیم به خیابان بعدی، دیگر به ترافیک نمی خوریم. اعصابم را خرد کرده بود... تند نمی رفت... یعنی ماشینش بیشتر از آن نمی کشید... تو نور چراغ های اطراف حرم، کتابی را که دستم بود آوردم بالا و عکس هاش را نگاه کردم... سیاه و سفید بود همه... قاب عکس خالی را روبان سیاهی زده بودند و گذاشته بودند گوشه ی تاقچه... شاید کار یکی از آشنایانم بوده... موقعی چشمم بهش افتاد که خانه خالی شده بود... مهمان ها رفته بودند انگار... نگاه کردم به گوشه دیگر تاقچه... چند تا گیر سر افتاده بود آن جا... دست هام اما پر بود هنوز... حق انتخاب با من بود. باید دست می گذاشتم رو یکی شان و عکسش را می گذاشتم داخل قاب... پدر یا مادرم... سبک و سنگین کردن می خواست... حساب و کتاب که با مرگ کدام یکی بیشتر آسیب می بینم...
به راننده گفتم فلکه را دور بزند و برود آن دست خیابان... نزدیک خانه بودم دیگر... نیم ساعتی طول کشید تا رسیدم... از ماشین پیاده شدم و گیر سری را که از پشت بسته بودم به موهام باز کردم... انداختم وسط کوچه... زنگ را فشار دادم... کسی گوشی را برنداشت... در باز شده بود...
نمی دانم مشکل از کلمه های توی نامه بود یا نوشته های روی پاکت... باد تمام حرف ها را با خودش برده بود... شاید ایراد از خودکار یادگار انتخابات بود که تمام حرف ها یکهو هیچ می شد... شاید هم تمبر روی پاکتش کم بود که نرفته برگشت خورده بود...فقط می ماند یک کلیومتر پیاده روی هر روزه تا صندوق پست و هر روز هم خالی... این طرف هم، انتظار زنگ تلفن و حرف های کیلومتر ها آن طرف تر که کجا رفت و چه شد آخرش... بی خبر هر روز... تا شصت روز بعد... نامه ی پاکنویس نشده را که برگشت دادم داخل کیف خیالم راحت شد انگار... راست نبود حرف هاش و آن روزها حال و هوا دروغ نبود؛ مثل حالا...بعد که دیدم هنوز دو هفته ای مانده ، دستم رفت به نامه ی دیگری و آن هم تمبر نخورده برگشت روی میز تحریر... حرف ها را سپرده بودم به باد که شب ها خوب می وزید آنجا... هیچ کدام نرسید انگار که هر روز ، پیاده ، تا صندوق پست.
پس باد همه چیز را با خودش نخواهد برد....
نشسته بودم کنار مادرم... دلم می خواست صاف نگاه کند تو چشم هام و بپرسد چم شده، حالا که حرف نمی آمد رو لب هام... سرش برنگشت اصلا... پدر هم خسته از کار و لامپ اتاق خاموش... بلند شدم آمدم تو تنهایی همیشگی این اتاق...هوا، هوای سی شهریور است انگار... که باز باید برگشت... قرار بود پاییز را بمانم قم و ترم بهار برگردم رشت...که نشد البته...نه ترمه شده ام... با چند واحد افتاده از ترم قبل که حالا غول شده است برایم ...آن هم بعد از آن همه تقلا برای تمام کردن واحدهای باقیمانده و نگرانی های آخر ترمی ...برگشتن این بار به این راحتی ها نیست... حرف کندن دم رفتن نیست که کندنی وجود ندارد حالا... بحث باد خورده به پشت هم نیست... برگشتن به جایی ست که هیچ تعلق خاطری ندارم برایش... ترک کردن جا و آدم هایست که باید باشی همیشه کنارشان....بدی اش اینجاست که همه تلاش می کنند این چند ماه هم بگذرد و دوران تحصیل من تو رشت تمام شود... مادرم می گوید غصه چیزی را نخورم . خودشان همه چیز را ردیف می کنند...این 4 ماه هم که تمام شود خیالش راحت می شود و شب ها را تا صبح بیدار نمی ماند.... بعد هم می گوید تکلیفت روشن تر می شود اینطوری و کار پیدا کردن راحت تر... شرمنده نمی شوم... مثل انتخاب رشت و مخالفت همه که سر تصمیم خودم ماندم و حالا این چند ماه هم تلافی همان تصمیم چهار سال قبل شده انگار... اضافه خدمت یک جورایی...بعد تمام نگرانی و محبت های پدر و مادر غیر قابل تحمل می شود و دلم می خواهد تنهام بگذارند... کاش یکی اشان بگوید خود کرده را تدبیر نیست.... اینطوری حساب کار بیشتر دستم می آمد...
حالا از سی شهریور به بعد که دلم بگیرد حرف ها را می نویسم رو یک کاغذ و راست و درست پرش می کنم... بعد می آیم تا دفتر پست فلکه ی گاز و آدرس جایی تو قم را می نویسم پشت پاکت... زود تر از باد کرمان خواهد رسید...
از لای درختا فقط سر و آستین کتش پیدا بود. کیف چرمش رو گرفته بود رو هوا و داشت چیزی از توش در می آورد. از جام تکون نخوردم. فقط زیر لبی چند تا فحش نثارش کردم و رومو برگردوندم. مرتیکه ی بورژوا... !
نمی شد . هرچی بالا و پایین کردم که حالیش کنم ماجرا از چه قراره حرف تو کله اش نرفت . گفتم آخه حرف یه قدم دو قدم که نیست. یکی دو روزم نیست که بگی زودتموم میشه. گفت درسته٬ زیاده ولی چاره ای نیست . باید کنار اومد . مثل خود من . حرفی نزدم . همینطور ایستاده روبه روش، گذاشتم هر چی دلش خواست حرفای صد تا یه غازشو بزنه. آبروهاش هنوز مشکی بودن ولی مژه ها همه سفید شده بود. وقتی هم که می نشست پشت میزش ، شکمش می افتاد رو پاهاش و تا دسته ی صندلی می رسید. جمله ی اخرش رو گفته بود انگار ! سرشو برد تو کامپیوترش و شروع کرد با موس ور رفتن. گفتم هنر چی میشه آخه ؟ ده تیر باید کنکور بدم. گفت حتما این کارو بکن. امیدوارم موفق بشی . باز کلی حرف که تو دلم باید به خودم می گفتم و کنارش هزارتا بد و بیراه به آدمی که روبه روم نشسته . ما که مثل شما پول غیرآکادمیک خوندنشو نداریم باید بزنیم تو سر و کله ی خودمون که بیایم دانشگاه ، بعد که یه جایی گره کارمون میفته دست آدمایی مثل شما و شمام از همه چی بی خبر٬ تازه می فهمیم چه اشتباهی کردیم. بعد باید چند سال تحمل کنی و هرسال سخت تر از سال بعد. وقتی هم که خبر دار می شین فقط نمکشو بیشتر می کنید و هی از بچه ها و نوه نتیجه هاتون مثال می یارین واسه آدم . آخه ما کجا و منچستر رفتن شما کجا !
اومدم بیرون . حالا باید منتظر بعدی اش می موندم !
همیشه، نزدیک همه ی برگشتن ها، رشت به طرز غم انگیزی زیبا می شود. آدم یک لحظه دلش خالی می شود و احساس می کند حالاست که میان همه ی آدم های شهر بپوسد. سرم را که مثل هر شب از پنجره ی اتاق دومتری انداخته بودم بیرون، احساس کردم شهر هم مثل خیلی چیزهای دیگر، دارد نفس های آخرش را می کشد. رو بالکن ساختمان روبه رویی پسر بچه ی شش هفت ساله ای ایستاده بود و تو تاریکی، شمع بلندی دستش گرفته بود و هی کبریت می کشید. باد می آمد. روشن که شد، گذاشتش کنار نرده ها و مثل من و خیلی های دیگر، خیره شد به فضای خالی روبه روش. روز بعدش که حرکت کردم به سمت قم احساس کردم این آخرین تصویری است که از رشت در خاطرم مانده.
امشب که ماشین خیابان سمیه را با آن ترافیک دور می زد٬ برای لحظاتی احساس کردم قم را هم می شود خیلی دوست داشت.شهری که نه مثل رشت٬ دارد نفس های آخرش را می کشد و نه چیزی دارد که کسی بخواهد با شمع روشن اش کند. آدم گاهی وقت ها دلش برای همین تاریکی های خشک هم تنگ می شود.
چند دقیقه ای بود که کل آن ساختمان ده طبقه ساکت شده بود. فقط گه گداری صدای داد و فریاد آدمی می آمد که می خواست بگوید با کسی شوخی ندارد و بعدش هم چند شلیک پشت سر هم. می توانستم همه اشان را تصور کنم که مثل افلیج ها ها دراز کشیدند کف زمین و منتظرند پلیس های دست و پا چلفتی از راه برسند. فقط من بودم که می توانستم آژیر خطر را به صدا در آورم. احمقانه بود اگر کسی می خواست در آن شرایط برسانمش به طبقات بالاتر. قدری اونیفورمم را مرتب کردم. حالا وقت بیکاری من بود.نشستم رو صندلی داخل آسانسور و با خیال راحت سیگارم را روشن کردم. برای اینکه بفهمم گروگانگیر چطور این بازی را تمام می کند هنوز باید منتظر می ماندم.
کلید طبقه ی چهارم را فشار دادم. باید قدری هوا تازه می کردم.
مثل پرت شدن در یک موقعیت گروگانگیری، با خودم فکر می کردم به جای اینکه هرچه آدم اسلحه به دست و نقاب به صورت بگوید گوش کنم و دست هام را بگذارم روی سرم و دراز بکشم کف زمین، مبهوت و بی خیال بایستم مقابلش و نگاه کنم تو چشم هاش و هر چه قدر تهدید کرد که شلیک می کند، گوشم بدهکار نباشد. بعد که اسلحه اش را بالا آورد و گرفت مقابل صورتم، لبخند بزنم و ترغیب اش کنم شلیک کند و خیالم هم نباشد که زنم بیوه می شود و سه تا بچه ام بی پدر!
اینطوری تمام نقشه های قاتل به هم می ریخت و حساب کار یک جورهایی دستش می آمد !